تبليغاتX
بی ادب

چندي پيش جوكي به زبان انگليسي در دنياي اينترنت زاده شد كه نكات ارزشمندي را در خصوص سياست هاي رسانه هاي آمريكا در بر داشت .ترجمه فارسي جوك به شكل زير است:مردي در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله كرده است مرد به طرف آنها مي رود و با سگ درگير مي شود .سرانجام سگ را ميكشد و زندگي دختر بچه را نجات ميدهد.پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها ميآيد و ميگويد تو يه قهرماني !.فردا در روزنامه ها مينويسند :يك نيويوركي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد.اما آن مرد ميگويد كه من نيويوركي نيستم.پس روزنامه هاي صبح مينويسند:آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد.آن مرد دوباره ميگويد:من آمريكايي نيستم.از او ميپرسند خوب تو كجايي هستي؟ ميگويد من ايراني هستم.

فرداي آن روز روزنامه ها اين طور مينويسند:يك تندروي مسلمان سگ بيگناه آمريكايي را كشت!!


برچسب‌ها: ايران, سياست خارجي آمريكا
+ نوشته شده توسط ha در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 17:37 |

اولا سال نو مبارك-ايشالله كه همه سال خوبي رو داشته باشن-بازم اومدم درد و دلامو اينجا بنويسم-از اون وقتي كه تصميم گرفتم اينجا فقط برا خودم بنويسم اينجا برام شده مث يه دفتر خاطرات-روزاي قشنگي رو هم اينجا نوشتم روزاي خيلي تلخي هم داشتم-دوست زيادي اينجا پيدا نكردم شايد چون خيلي كم به بقيه سر ميزنم- خاهر كوچيكم يه چن مدته با شوهرش مشكل پيدا كرده با هم نميسازن-يكي دو بارم قهر كرده بود و اومده بود خونه ولي زود مشكلشون حل ميشد-تا اينكه دو روز قبل از عيد بود كه باز اومد و گفت كه ديگه نميتونه شوهرشو تحمل كنه و با هم توافق كردن كه طلاق بگيرن-ما هم بهش گفتيم بمون اينجا تا برا مشكلتون راه حلي پيدا كنيم- بيچاره انقد گريه كرده بود كه حد و حساب نداشت-دلم براش ميسوخت اون از آبجي بزرگم كه زندگيش اونجور خراب شده و اينم شده قوز بالا قوز-شوهر اين آبجيم پسر داييمه-دقيقا يه روز به عيد مونده بود كه سه تا داييام اومدن خونه ما تا در اين مورد بحث كنن-البته ميتونم بگم نه براي بحث براي دعوا اومده بودن-يهو دايي بزرگم (پدر دامادمون)شروع كرد با صداي بلند با مامانمو و بابام دعوا كردن كه چرا شما ايجا نگهش داشتيد چرا به من خبر نداديد بچه من مگه چشه كه دختر شما قهر كرده مگه معتاد يا سر كار نميره و از اين حرفا البته پسرشم كم پرش نكرده بود-كه يهو داداشم قاتي كرد و گفت صداتو بيار پايين –بچه تو روانيه –كه داييم بدتر از قبل شروع به جر و بحث كرد كه داداشم زد به سيم آخر  گفت بريد گمشيد از خونه ما بيرون من و اون يكي داداشم جلوشو گرفتيم و از خونه برديمش بيرون-بيچاره مامانم چقد گريه ميكرد-تا حالا به بابام اين جور بي احترامي نشده بود-اون روز يكي از بدترين روزام بود-چقد دادو فرياد بود –چقد حرمتها دريده شد-هممون از اين رفتار داييم و از اين قضيه اي كه اتفاق افتاد شكه بوديم-كه اخر كار برادر بزرگم كه خيلي آدم منطقيه ايه واز مشكل اين دو تا به خوبي خبر داشت اومد و با كمك دايي وسطيم كه اونم منطقيه سرو ته قضيه رو هم اوودن و دايي بزرگمو ورداشتن بردن-ولي تو اين قضيه داييامو بهتر شناختم-از دو تاشون بدم اومد و از دوتاي ديگشون واقعا خوشم اومد كه اينقدر صبور منطقي و عاقلانه با مسايل برخورد ميكنن-شايد ديگه هيچ وقت خونشون نرم-از دامادمونم متنفر شدم ديگه حتي نميخام ريختشو ببينم-دو روز بعد همون داييام كه منطقي و عاقلانه رفتار ميكنن اومدن و واسطه شدن و گفتن يه فرصت ديگه بهش بده اگه درست نشد ديگه تصميم با خودته خواهرمم قبول كرد و الانم رفته-

خانواده داداشم از شهرستان اومدن خونه ما خونمون خيلي شلوغ پلوغه اصلا وضعيت جالبي نيست-هيچي سر جاش نيست

+ نوشته شده توسط ha در جمعه چهارم فروردین 1391 و ساعت 17:43 |

ديروز جزوبدترين روزاي زندگيم بود-شب قبلش خوب نخابيده بودم –تا ساعت3 بيداربودم –فكر و خيال نميذاشت بخابم –ساعت هفت و رب بيدارشدم برم دانشگاه –چشام باز نميشد ولي به هر حال بيدارشدم و رفتم-اون روز تا ساعت 3 رو برا دانشگاه تو ذهنم حساب كرده بودم-وقتي رسيدم بچه ها گفتن كه بيايد كلاسو بپيچونيم خلاصه با يكم قايم باشك بازي كلاسو پيچونديم –گفتم آخش چقد خسته و در  و بو داغونم برم خونه راحت بگيرم بخابم –اومدم خونه و صبونه خوردم وگفتم يه كم بخابم –خابم نبرد گفتم ولش كن شب ميخابم –رفتم پاي كامپيتر كه درو زدن –داماد ابلحمونو مامورا گرفته بودن (شوهر آبجي بزرگم كه چن پست پيش وضعيت اسف بار زندگيشو شرح داده بودم)به جرم فروش تي ان تي و از اين چرت و پرتا-خلاصه هيچي مجبور شدم برم سر مغازه اون وايسم-اعصابم در بو داغون بود-خسته بودم و حوصله نداشتم از يه طرف از يه طرفم كاري رو كه اصلا دوست نداشتم انجام بدم به زور تو كتم كرده بودن و از طرفي چون مدير انجام پروژه يكي از درسام شده بودم بايد به بچه هاي زير گروه خودم زنگ ميزدم و يه سري توضيحات بهشون ميدادم-هيچي الكي الكي تا شب ساعت هشت و نيم اونجا وايستادم-شب ساعت دوازده خوابيدمو امروز ساعت ده و نيم يازده بيدار شدم-خيلي بهم چسبيد –الانم پر از انرژي ام-تعطيلاتم شروع شده-تقريبا بيش از سه هفته تعطيلم-امسال ديگه نميخام تعطيلاتو برم سر كار درسام سنگين شده ميخام بشينم درسامو بخونم و يه كمي هم اگه شد تفريح كنم-من 4ساله كه عيدا رو خونه نيستم و ميرم سر كار-از اين 4سال 3سالشو تحويل سالم سر كار بودم-امسال برام خيلي زود گذشت-سال بدي نبود -دارم يه كتاب ميخونم اين روزا به اسم اخلاق جنسي نوشته استاد شهيد مطهري-واقعا كتاب جالبيه تو اين كتاب تا اينجاييش كه من خوندم استاد مطهري عقايد و نظريات و تزهاي اخلاق جنسي دوران كهن و نظريه پردازان و فلاسفه غرب رو هم اوورده و ضمن باز كردن اونا به نقد اونها پرداخته و دست آخر نظر و ديدگاه اسلام در مورد اخلاق جنسي و غريزه جنسي رو اوورده- به شما هم توصيه ميكنم اين كتابو بخونيد-من نسخه گوشي موبايلشو دارم اگه خواستيد ميتونم براتون ايميل كنم-

+ نوشته شده توسط ha در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 19:49 |

اين روزا غريزه جنسي بد جوري داره اذيتم ميكنه-واقعا مستاصلم كرده –دارم ديوانه ميشم-فشارش روم زياده-از يه طرف تو خيابون كه قدم ميزنم خيلي تحريك ميشم- كوچه خيابون پر شده از دختراي ژيگول پيگول و خوشگل-بعضياشونم واقعا عجب تيكه هايي هستن-ناز مث حور العينن-از يه طرفم سر كارم پر از مشتريايه حورالعينيه-چن روز پيش كه رفته بودم سر كار يكيشونو ديدم عجب چيزي بود –تو كف مونده بودم-يكيشون كه داشت جنسارو نگاه ميكرد خيلي قشنگ بود –دوست داشتم بپرم همونجا بغلش كنم-خلاصه دارم بد جوري اذيت ميشم-شايد الان پيش خودتون بگيد چه آدم هيز و بي ادبيه اين-ولي به خدا ديگه به اينجام (زير گلوم) رسيده-بايد فكري كنم-تمركزمو رو درسام از دست دادم-هر هفته يه بار مياد سراغمو منو از زندگي ميندازه تا دو سه روز-از خدا خيلي دورم كرده-من اصلا تا دچن سال پيش جرات نداشتم به دختر مردم نگاه كنم –ولي حالا وقتي كه غريزم ميزنه به سيم آخر خيلي راحت به دخترا و زناي مردم نگاه ميكنم-شايد مث من پسراي زيادي باشن تو جامعه-به خدا آدم بد ذاتي نيستم –تو كوچه و خيابونم منو  به چشم يه پسر موجه ميبينن-نميدونم چي كار كنم-خسته شدم از اين غريزه-كاش ميشد اين غريزرو نگه داشت تا وقت ازدواج دوباره پسش گرفت-

+ نوشته شده توسط ha در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 و ساعت 11:38 |
واقعا عجیب دوره زمونه ای شده-از اون نوجوون تازه به بلوغ رسیده که هر شب میزنه به جدول تا اون

 سرمایه دارش و کارفرماش که دنبال سود بیشتر برا خودشه همه دنبال خانم میگردن!!من امروز به این

 نتیجه رسیدم که این خانم ها چه نعمت بزرگی برا این مملکتن!!

 

+ نوشته شده توسط ha در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 19:7 |
اصلا اين روزا حالم خوب نيست-پنج شنبه پيش آخرين امتحانمو دادم  به اميد اينكه يه باري از رو دوشم برداشته شده و وقتم آزادتره و ميتونم به كاراي ديگم برسم-ولي انگار يه تلسم منو گرفته دقيقا همين كه امتحانو دادم و اومدم فشار رواني كه انگار منتظرم بود تا من آخرين امتحانمو بدم اومد سراغم-از امتحان كه اومدم رفتم خونه آبجي كوچيكم كه با هم بريم براش يه سري خريدي كه داره انجام بديم-كه بچه آبجي بزرگم بهم اس داد كه آبجي كوچيكتر از خودش يه مشته قرص خورده و الان حالش خيلي وخيمه و به كسي هم نگو-من يه لحظه شكه شدم-پيش خودم گفتم يعني چي اين اس-تا اينكه زنگ زد و گفت هر جايي هستي سريع بيا-منم با آبجي كوچيكم سريع رفتيم اونجا حالش خيلي بد بود سريع با موتورم برديمش بيمارستان-ميگفت يه چنتا قرص خورم سرم درد ميكرد-خودمم تعجب كرده بودم يعني يه دختر16 ساله نميدونه كه برا سر درد بايد چه قرصي و چن تا بخوره -خلاصه دكتر براش شستشوي معده نوشت-شستوشوي معده واقعا خيلي سخته از بيني آدم يه شيلنگو به زور ميكنن تا بره برسه معدش-خلاصه حالش يه كم بهتر شد و برگشتيم-شب بازم حالش بد شده بود هي بالا ميوورد-بازم برديمش دكتر-آخر شب بود كه آبجي وسطيم داشت ميرفت خونشون گفت ميدوني برا زهرا چه اتفاقي افتاده بود -ديوونه ورداشته يه مشته قرص كه نميدونسته چيه خورده-گفتم برا چي اونكه سواد داره ميدونه چي به چيه-اون چيزي كه خدا خدا ميكردم نباشه رو گفت-گفت امروز يه پسر تو كوچه(پسري كه قبلا براشون مزاحمت تلفني ايجاد كرده بود)بهش هر چي از دهنش در ميومده گفته-اينم اومده خود كشي كنه-داشتم ديوونه ميشدم-فكر ميكردم بعد از اينكه خطشونو عوض كرديم همه چي تموم شده-چون من پسررو ميشناختم-فشار رواني خيلي خيلي سنگيني يهو منو گرفت-علي رغم اينكه خيلي اون روز خسته بودم-شب خوابم نميبرد-فكر و خيال نميذاشت بخوابم-حتي فكر كشتم پسره هم به سرم زده بود -پيش خودم گفتم ميرم تو كوچه و بي هوا با چاقو پاره پارش ميكنم-از اين جور فكر و خيالا ميكردم-گفتم نه فردا ميرم كلانتري و از راه قانوني پي قضيه رو ميگيرم -حسابي مستاصل بودم كه چي درسته و چي غلطه-دوست داشتم با يكي صحبت كنم-گفتم بذار به داداش بزرگتر از خودم بگم -گفتم اون عصبيه ميره يه كار دسته خودش ميده-از شانس داماد وسيطيمون گفت ميخوام امروز برم تهران مياي بريم-منم كه زير فشار رواني بودم گفتم بهترين چيز همينه بذار يه همين امروزو از اينجا دور باشم-برگشتني موضوعو به دامادمون گفتم -ميگفت دعوا و نزاع بدترين كاري بود كه ميتونستي بكني چون اگه دعوا ميكردي بازنده ماجرا تو ميشدي -بهم گفت تو كاريت نباشه من خودم ميرم تهديدش ميكنم -اگه خودشو كنار نكشيد اون وقت ميريم كلانتري و شكايت  ميكنيم-تو اين چيزا راه و كارارو خوب بلده-خيلي آرومتر بودم-شبش وقت خواب گريه كردم-عقل نميذاشت كار احمقانه اي انجام بدم و از طرفي نميتونستم تحمل كنم-از طرف ديگه آبجي بزرگم كه سه پست پيش اوضاعشو نوشتم-شوهرش باهاش دعوا كرده بود-اومده بود خونه ما عقده ها از دلش ميگفت-واقعا داشتم ديوونه ميشدم-آخه اين زن چه گناهي كرده كه بايد اين جوري تاوان پس بده-از يه طرف دخترش زهرا به اون وضع افتاده بود از يه طرفم خودش داغون بود

---------------------------------------------------------------------

پ ن:چقد سخته از كسي كه خيلي دوسش داشتي متنفر بشي
+ نوشته شده توسط ha در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 19:42 |
امروز روز خسته كننده اي بود-صبح ساعت هشت و نيم با بوي بد سيگار بابام بيدار شدم-تقريبا هر روز با بوي بد سيگار بابام بيدار ميشم-پاشدم صبحونه خوردم -فردا امتحان دارم قرار گذاشتم با خودم كه امروزوصبحشو گزارش كارامو بنويسم و بعد ظهرشو بخونم-ولي مامانم گفت كه گوشت و مرغ واز اين چيزا نداريم برو بخر-هيچي منم رفتم خريدم-اومدم در خونه وسايلو گذاشتم پايين ياد حرف بابام افتادم كه ميگفت سي دي ياي مختار نامرو برام بگير-گفتم حالا كه آمادم و موتورم بيرونه بپرم سريع بگيرم از سروش و بيام-را  افتادم و رفتم-كلاه ايمنيمم گذاشتم كه يهو افسر گير نده و موتورو نخابونه-تو راه ديدم افسر وايساده سر چاراهو و داره متورارو ميگيرن من به هواي اينكه كلاه دارم با خيال راحت رفتم سر چارراه-كه يهو افسره اومد جلو و گفت بيا كنار وايسا و مداركتو بده-من اصلا فكرشو نميكردم -منم همه چيم تكميله هم گواهينامه دارم هم بيمه و هم كارت موتور-از شانس نذاشته بودم تو جيبم-موتورو ازم گرفتنو يه جريمه 7هزار تومني هم برام نوشت-هر چي خواهش كه بابا دارم، الان ميپرم ميارم فايده نداشت-موتورو بردن كنار پاسگاه-منم سريع رفتم مداركمو بيارم بلكه همين جا آزادش كنن-اونم كه تا من مداركو بيارم افسره موتورو قبض كرده بود-ديگه حرف و اينا هم فايده نداشت -داداشم افسر وظيفس هر چي بهش زنگ زدم گوشي شو جواب نداد-هيچي رفتم سراغش كه سر پستش بود بلكه اون يه كاري بكنه-اونم گفت چون قبض براش نوشتن نميشه كاري كرد-بعد بهم گفت كه بايد چيكار كنم-ديدم بايد يه 20 30 تومني پياده بشم تا موتورم آزاد بشه-تو راه به خودم ميگفتم اين كار درست نيست كه من چون داداشم افسره بخام از رانت موقعيتش استفاده كنم ولي به هر حال رفتم هرچند كه از دست اونم كاري برنميومد-خسته و مستعصل(درست نوشتم؟)اومدم رفتم پليس +10 خلافيمو گرفتم خلافيم صفر ريال بود-تو دوسالي كه موتور دارم تا حالا فقط يه بار جريمه شده بودم4هزار تومن كه نريخته بودمش ولي نميدونم چرا تو خلافيم نبود-بعدشم رفتم بانك ملي جريمه7تومني رو ريختم-خسته و كوفته برگشتم خونه-اولش از دست افسره ناراحت بودم-ولي اون چه تقصيري داره قانون بايد اجرا بشه چه براي من چه براي كساي ديگه-هرچند كه تو مملكت خيلي جاها قانون فقط براي كسي كه آشنا و پارتي نداره اجرا ميشه-انگار كه قانون فقط برا ضعيفاي جامعس-

-----------------------------------------------------------------

جوك نوشت:مراحل طول عمر يك شلوار در اصفهان:

شلوار

زير شلواري

شلوارك

شورتك

شورت

دمكني

دستگيره

دستمال جيبي

گردگير

.

.

.

.

.نخ دندان!!!

+ نوشته شده توسط ha در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 21:14 |
هميشه فكر ميكردم حريص بودن براي جنس مخالف و فساد هاي اخلاقي و فحشا فقط براي مملكت ماست -چون تو مملكت ما اين چيزا ممنوعه و تو كشوراي غير اسلامي مث آمريكا و اروپا كه سك.س و اين چيزا آزاده و اين چيزا براشون ممنوع نيست-اين چيزا وجود نداره-اما الان ديگه اين ديدو ندارم -فيلماي اجتماعي زيادي ازشون ديدم و به اين نتيجه رسيدم كه فحشا و فساد هاي اخلاقي براي اونا هم هست و براشون اين قضيه مهمه-منتها جامعه اونا يه فرقايي با جامعه ما داره-من به اين نتيجه رسيدم كه همونجور كه يه پسر ايراني يا دختر ايراني به فساد كشيده ميشن-دقيقا يه پسر يا دختر به فرض اروپايي هم به فساد كشيده ميشه-دقيقا ميتونم بگم جامعه هامون از اين جهت شبيه همديگن-فرقش اينه كه اگه بخام مصداقي مثال بزنم مثلا با حجاب ما معادل يه دختر اروپايي كه تيپ سك.سي نميزنه يا خيلي لختي نميپوشه-و براي اونا يه همچين دختري باحجاب به نظر مياد-در واقع جامعه اونا فقط در يه سطح ديگه اييه-بحثم اينه كه درسته تو اونجا حجاب و اين چيزا مطرح نيست ولي اونا هم  يه خط قرمزايي دارن مث ما-فيلم13 رو نگاه ميكردم-داستان دختر آمريكايي بود كه با ورود به دبيرستان -كم كم تحت تاثير دختر خلافاي اونجا قرار ميگيره  و با يكيشون دوستي ميكنه و و به جم اونا وارد ميشه-و در آخر داستان به اشتباه خودش پي ميبره وقتي كه معتاد شده و از همه چي بريده-فيلم ديگه اي نگاه ميكردم به اسم مليسا كه داستان دختري بود  كه با ورود به دبيرستان از يه پسري خيلي خوشش مياد و خيلي تحت تاثير اون قرار ميگيره-پسره هرر چي ميگه گوش ميكنه   تا اينكه يه بار كه رفت خونه پسره-پسره ازش سك.س ميخاد و اون قبول ميكنه ولي پسره بكارتشو از بين ميبره-دختره از اين به بعد از پسره و همه پسراي ديگه متنفر ميشه-و تصميم ميگيره كاري كه اون پسر باهاش كرد رو سر همه پسراي ديگه بياره يعني از سك.س فقط دنبال لذت خودش باشه  يعني به قولي از پسرا سو استفاده كنه- مراتب زيادي اين كارو انجام ميده تا يه وقت كه با يكي چت ميكرده ازش ميخاد براي سك.س بياد -اون ميره و گير يه آدم مجنون ميافته و اون آدم اون ميگيره كتك ميزنه در حد لاليگا-وقتي با سر و وضع لخت مياد خونه مادرش كه بهش شك كرده بود(چون با هر پسري كه سك.س مكيكردو تو دفترش مينوشت)ميفهمه-مادرش اول از دستش عصباني ميشه ولي بعدش دلداريش ميده و دختره از همون لحظه پشيمون ميشه

------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط ha در شنبه دهم دی 1390 و ساعت 12:40 |
-چي داره سر مملكت مياد-جووناي اين دوره زمونه چرا اينجوري شدن-چي شده همه افتادن دنبال دوست دختر بازي و دوست پسر بازي-چي شده كه دانشجو به تفكيك جنسيتي اعتراض ميكنه-چي شده كه دانشجويان دانشگاهاي تفكيك جنسيتي دانشگاهشونو دبيرستان خطاب ميكنن-چي شده كه جوون همه پولاشو ميره شارژ ميخره برا گوشيش-چي شده جوون سرش تو گوشيشه هميشه داره اس مينويسه-چي شده كه دانشجو سر كلاس كار با كامپيتر تو كامپيتر دانشگاه فيلم پورنو نگاه ميكنه!-چي شده كه دختر جوون خودشو ارزون در اختيار ميذاره-چي شده كه گوشيا پره فيلم پورنو شده-چي شده كه دختر تو دانشگاه با پسر فيلم بولوتوث ميكنن-بعضيا ميگن چي داري ميگي مث پير مردا حرف ميزني-روزي كلي دختر ميبينم كه خودشونو دارن حروم ميكنن با پستترين كارها-روزي كلي پسر بيكار ميبينم كه كار روزانشون اينه كه سر كوچه وايسن-دنبال دخترمردم بيفتن-شبا هم پاتوق راه بندازن و قليون بكشن-چن وقت پيشا يكي فكر كرده شماره من شماره دختره-اس ميفرستاد و قربون صدقه ميرفت-بهش محل نذاشتم -ول كن نبود تا بعد ظهر-بهش اس دادم اين قبري كه داري بلا سرش گريه ميكني مرده توش نيست-نگرفته بود مطلبو-خلاصه هيچي ديد كه محل نميدم-شروع كرد به فحش نوشتن-پيش خودم گفتم چه بدبخته اون آدم كه با حرفاي  يه پسر باهاش رفاقت كنه-واقعيت اينه كه تقريبا100 درصد اين رفاقتاي خيابوني و اينترنتي و امثالهم فقط براي لذت بردن طرفين از هم ديگس ولا غير-موارد بسيار زيادي رو از نزديك ديدم-آخرش كه نهايت لذتو ازش برد ولش ميكنه ميره دنبال يكي ديگه-به خدا سر اين قضايا انقد حرص ميخورم-بچه داداشم از همين چيزا بدبخت شد-از زندگي افتاده از خدمت فرار كرده و الان بيكاره-از چشم همه افتاد-نميتونيم ديگه بهش اعتماد كنيم-الان سه ساله زندگيش راكد شده-حتي نتونس ديپلمشو بگيره نميرفت سر جلسه-به خدا قبل از اين انقد پيش ما عزيز بود كه حد نداشت ولي الان ميگيم حتي خونمونم نياد-خدا ميدونه با دختره چن بار خوابيده-البته بعيد ميدونم فقط با يه دختر باشه-اومده بود اينجا به من ميگفت دختراي محلتون چقد سگ آمارن-بهترين لحظات جوونيشو داره به هدر ميده-پدر مادرشو با اين كاراش آزار ميده-اونام موندن چي كار كنن-بچه كه نيست گوششو بگيرن 20سالشه-خدا ميدونه پدر مادرش چي ميكشن-مامان باباش عيد اومده بودن خونه ما-اين رفته بود خونشون شهرستان-كليد نداشته ورداشته شيشرو شكونده و دختره و دوستاشو جم كرده و پاتوق-صاب خونه از سرو صداشون اومده اعتراض كرده ديده به جمعشون جمه-با صاب خونه درگير شدن و زدن بيرون-صاب خونه زنگ زد به داداشم -داداشه بيچارم انگار كه يه شوك بهش وارد شده وقتي شنيد علاوه بر دوستاي خودش دختره هم اونجا بوده-سريع پاشد رفت خونشون-مث اينكه صاب خونه هم به خاطر اينكه آبروي خودش جلوي در و همسايه نره به پليس زنگ نزده-خلاصه گذشت آبا از آسياب افتاد-يه بار گوشيشو برداشتم عكساشو نگاه ميكردم-عكساشون تو خونه مجردي يكي از رفيقاش تو كرج بود-ديدم به همه چي جور بوده-هر كدومشون دوست دختراشونو بغل كرده بودن عكس گرفته بودن-يه بار اسشو ميديدم  ديدم به دختره اساي سك.سي ميداده-

خدايي خيلي براش متاسفم-دلم براش ميسوزه-ما از بچگي با هم بازي ميكرديم و با هم بوديم-به خدا هم من هم بقيمون هميشه براش دعا ميكنيم كه از راه نادرست برگرده-خدا ميدونه چقد باهاش صحبت كرديم -ولي حرف حرف خودشه-خدا به هممون رحم كنه-ديگه بسه طولاني شد-

---------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط ha در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت 19:12 |
من ۱ سالم بود که خواهر بزرگم ازدواج کرد-۱۵ سالش بود-میخوام در مورد اون بنویسم-دلم براش میسوزه -شاید بدبخترین زن دنیا باشه-از یه لحاظم اعصابم از دستش خورده که چرا به این زندگی ادامه میده-چرا نمیزنه به سیم آخرو همه چی رو تموم نمیکنه تا یه نفس راحت بکشه-همیشه به این فکر میکنم که چرا خدا این تقدیرو براش قرار داده-من دقیقا نمیدونم اون موقع چه انفاقی افتاده بوده چون فقط یه چیزایی شنیدم-داداش بزرگم میگفت من خیلی مخالف بودم ولی مامانم به خاطر پودار بودن یارو موافقت کرده-خودشم میگه بچه تر از اون حرفا بودم که چیزی بدونم قدیمم با الان فرق داشت-اون موقع مادر پدرا بچه رو شوهر میدادن-خلاصه پا گذاشت به این زندگی نکبت بار که الان ۲۰ ساله خونشو تو شیشه کرده-بعد از یکسال قهر کرد اومد خونمون جهیزیشم اوورد-بهش میگفتم چرا همون موقع غال قضیه رو نکندی و طلاق نگرفتی-میگفت هزارو یک نفر و فرستاد که من غلط کردم دوست و آشنا و فامیلو واسطه کرده بود از یه طرفم چون تو فامیل طلاق مرسوم نبود از طلاق و رفتن دادگستری و این حرفا وحشت داشتم و از یه طرف یه بچه هم داشتم میترسیدم اونو ازم بگیره مامان و بابا م میگفتن برو به خاطر این بچه-بازم پا گذاشت تو این زندگی و هی تحمل کرد و کوتاه اومد-این یارو هم آدم حسابی نیست یه آدم بی اخلاق نفهم عوضی  مکار-آدمی که نمیدونه حتی برا چی زن گرفته برا چی زندگی تشکیل داده-برا چی بچه دار شده-نمیدنم شاید چون دیده همه زن  میگیرن اینم رفته زن گرفتته-آدمی که خوانوادش براش ارزشی ندارن-تو هیچ موردی با خانوادش مشورت نمیکنه یعنی با هیچ کس-اعتقاد داره هر کی از فامیل که بخواد راهنماییش کنه میخاد اونو بدبخت کنه -فامیلو دشمنای خودش میدونه -به خدا نمیدونم چه جور بنویسم-آدمی که زندگیش تنها پولها و مغازشه-و در نظرش زن و بچه یه موجودات اضافی هستند که باید خرجی شونو بده-خوانوادشم همینطورن همه مکار و دغل باز-دلم برا آبجیم میسوزه الان سه تا بچه داره-هم باید به اونا برسه و هم باید مغازه وایسه و هم باید وسایل مغازرو درست کنه(مغازه ساندیچی)-از یه طرف برا گرفتن خرجی خونه باید کلی صغرا کبری بچینه تا بتونه خرجی خونرو بگیره-یکیشون که مریض میشه یارو برمیگرده میگه از بس خوردید و خوابیدید مریض شدید-حالا گه خودش یه ذره سرش درد بگیره عالم و آدمو بهم میریزه-بچه ها رو از خونه بیرون میکنه که من سرم درد میکنه-اون بیچاره هم باید بره و مغازه وایسه-حالم از این یارو بهم میخوره-حتی حاضر نیستم از نزدیکش رد شم-الانم به خاطر این سه تا بچه داره تحمل میکنه این زندگیه نکبت بارو -زندگی ای که نمیشه اسمشو زندگی گذاشت-از یه لحاظم میگم تقصیر خودشه چرا همیشه کوتاه اومد-چرا -انقد کوتاه اومده که از حداقل های یه زندگی هم محرومه-چن وقت پیش مریض شده بود شدید -بردمش دکتر -دکتر میگفت باید استراحت کنی-ولی کدوم استراحت مگه میتونه بگه من مریضم نمیتونم امروز وایسم مغازه-خدایا ازت خواهش میکنم بذار یه کم مزه زندگی واقعی و آسوده زیستنو تجربه کنه-خدایا چرا باهاش این کارو میکنی؟-شاید روزی که این یارو بمیره خواهر بیچاره من به جای گریه یه نفس راحت از ته دل بکشه-من که اون روز روز شادیمه-
+ نوشته شده توسط ha در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 16:0 |
بعضی وقتا آدم تو برزخ میمونه چی درسته چی غلته-انجام اون کار مفسده ای نداشته باشه-یه ویدئو تو آپارات آپ کرده بودم-آهنگی از یه خواننده بود که من بهش خیلی علاقه داشتم-کلی روش کار کرده بودم و اونو ساخته بودم-یه بار قبل از محرم بود که آپش کرده بودم -درست روز اول محرم بود که گفتهم بابا جان اگه این آهنگه روی کسی تاثیر بدی داش چی؟-منظورم اینه که اگه بدم هست و یا مشکل داشته باشه فقط خودم گوش بدم -به کسی اونو ارائه نکرده باشم -که پس فردا سر حساب کتاب قیامت پای منم گیر باشه-اگه میخام گوش بدم خودم فقط گوش بدم و اگه مفسده ای داشته باشه فقط برا خودم باشه و من باعث احیانا انحراف کسی نشده باشم-خلاصه روز اول محرم اونو حذف کردم تا رسید به همین چن روز پیشا -بازم تصمیم گرفتم اون آهنگرو آپ کنم-گفتم بابا یه آهنگه دیگه -هیچ تصویر بدی ام توش نیس که-هر کی میخاد گوش بده -گردن خودش-خلاصه هیچی از اون خواننده یه ۳تا ویدئو دیگه گذاشتم-استقبال خوبی شد ازشون -چون واقعا نسبت به ویدئو هایی که اونجا بود مال من از همه با کیفیت تر بود-تا رسید به امروز -امروز با بچه محلا بحث افتاد سر موسیقی یه طلبه هم بینمون بود -به نتیجه واحدی نرسیدیم-اومدم تو اینترنت نظر مراجع در باره موسیقی رو خوندم-همین بود که گفتم ولش کن -حذفشون میکنم-اگرم گوش میدم فقط خودم گوش بدم و به کسی پیشنهاد ندم و اون خوانندرو تبلیغ نکنم به کسی-

------------------------------------------------------

۱-اگه کسی نظری داره بگه

۲-از امروز سایتا و کتابا رو میگردم تا موضوع بیشتر برام روشن بشه

+ نوشته شده توسط ha در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 19:58 |
دهه محرمم اومد و رفت-چقد زود گذشت-خدا رو شکر امسال محرمم پر بارتر از سال قبل بود-۸ شب هییت رفتم-فقط دو شبشو نتونستم برم یکیش به خاطر مسایل درسی یکشم رفته بودم جای بابام سر کارش-خدا رو شکر اشک خوبی روزیم شد-همه شباش خوب بود ولی امسال شب حضرت قاسم شب طوفانی من بود-کلی حال کردم اون شب-خدایی یه حال دیگه ای داشتم -نماز نخونده هییت نمیرفتم-یه حس عجیبی داشتم مخصوصا شب حضرت قاسم و شب حضرت عبدالله ابن حسن-فکرم داشت خیلی منحرف میشد-ولی خدا رو شکر تو این دهه متوجه انحراف طرز فکرم نسبت به دین و مذهب و اعتقاداتم شدم-خدای محرم بهار دلهاست-دلایی که هنوز نمردن تو این ماه مخصوصا تو دهه شکوفه میزنن و زنده میشن-آخر دهه ام داداشم از شهرستان به همراه خانوادش اومده بود -یه چن روزی خونه ما بودن-خیلی خوش گذشت-به خدا همه چی تو راه امام حسینه-باید سعی کنیم از این چراغ هدایت و کشتی نجات غافل نشیم-

------------------------------------------------------------------------------------------

-متخصصین جنگ الکترونیکمون تونستن هواپیمای جاسوسی آمریکا رو به زمین بنشونن-و یه بار دیگه قدرت نظامی کشورمون رو نشون بدن -هم یه نهیب به دشمن زدن و هم دل مردمو قرص کردن و باعث افتخارشون شدن-به خدا ما میتونیم اگر بخواهیم-این همه نیروی جوون و با انگیزه ودرس خونده و با ایمان تو کشور داریم خیلی راحت میتونیم به از این بیشتراش برسیم -

عکس هایی از هواپیمای جاسوسی آمریکا

 

+ نوشته شده توسط ha در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 19:37 |
فرمانده عشاق دل آگاه حسین است

بی راهه مرو ساده ترین راه حسین است

از مردم گمراه جهان راه مجویید

نزدیکترین راه به الله حسین است.

ایشالله بتونیم از محرم نهایت استفاده رو ببریم-

+ نوشته شده توسط ha در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 11:52 |
روز روزای بدی نیستن-دیروز کلی بارون بارید -هوای قشنگی بود-دم غروب بود که داداشم یهو پهلوش درد گرفت -زنگ زد به من که برم برش دارم ببرمش بیمارستان-حالش خیلی بد بود-مث اینکه سنگ کلیه داره-خلاصه زیر بارون شدید با موتور راهی شدم  و بردمش بیمارستان-بیچاره از درد مث بچه ها آه و ناله میکرد -خندم گرفته بود از ناله هاشآخه ۳۱ سالشه-شبش اومدم خونه آبجیم-بحث افتاد سر هزینه های ازدواج -خلاصه هزینه های یه عقد بدون مراسم شد ۱ ملیون تومن-پیش خودم گفتم چقد هزینه باید برازنت بکنی-نمیدونم حلقه و چادر و لباس و...-خلاصه هوای ازدواج به سرم بد جوری زده-به آبجییام با خنده میگم فکر میکنن شوخی میکنم-تا حالا به هیچ دختری احساس پیدا نکردم که دلم بخواد باهاش ازدواج کنم-خودم فکر میکنم که آمادگی پذیرش مسئولیت یه نفر دیگرم دارم-اصلا خودم دوست دارم که به خاطر یه نفر دیگه تلاش کنم و به فکر اون باشم-داره محرمم میاد حال و هوای شهر کلی عوض شده همه جا اعلامیه های هییتا رو میبینی -ایشالله امسالم قسمت بشه تو مراسما شرکت کنیم- 

+ نوشته شده توسط ha در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 19:22 |
هفته ای که گذشت هفته ی بسیار خوبی برام بود -تو این هفته سه تا خبر خوب بهم رسید -خیلی برا روحیم خوب بود واقعا-اولیش اینکه کارت معافیم اومد -خدارو شکر مجبور نیستم دیگه یه سال و نیم برم خدمت و سختیش به کنار وقتی که باید بذارم-خبر دوم اینکه تکمیل ظرفیت کاردانی به کارشناسی اومد و تونستم تو دانشگاه شهر خودمون به صورت مشروط پذیرفته بشم -خدا روشکر اگه قبولم کنن دیگه مجبور نیستم یه سال صبر کنم برا ی کنکور بعدی -خبر آخرم اینکه چون من ترم ۳ شاگرد سوم رشته خودم شده بودم تو مراسم جشن دیروز که تو آموزشکده برگزار شد بهم یه کارت هدیه ۳۰هزار تومنی با یه لوح تقدیر دادن-هفته پر برکتی بود اتفاقای خوبی برام افتاد-منم نمازامو به یمن این اتفاقا این هفته بهتر خوندم-عید همتون مبارک

-------------------------------------------------------------------------------------------------

جوک نوشت:زنه میره بانک میگه آقا این پولا رو بریز به حسابم -مرده میگه خانم بریزم به حساب جاریتون -زنه میگه نه بریز به حساب خودم-جاریم بمیره ایشالله تو بانکم هواشو دارن

------------------------------------------------------------------------------------------------

غدیر نوشت:هر کس که به ولایت علی (ع) بدبین است.....درمان و علاج او فقط قزوین است!!!!!

+ نوشته شده توسط ha در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 و ساعت 20:41 |